تنگ.....یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ • 20:44 این روزا بیشتر از هر کس و هر چیزی دلتنگتم دلتنگ حرف زدن باهات دلتنگ خنده هات دلتنگ خیلی چیزا دلم میخاد باشی اما میدونم نمیشه بهت حق میدم توم که نمیتونی همیشه باشی .... دلم میخاست یکیو داشته باشم بی بهونه پیشش گریه کنم بدجور گلوم گرفته یه بغض عجیبی توی صدامه نمیدونم چرا همه میدونن که حالم بده میگن قیافت ناراحته اما میگم نه کلا اینجورم .... یه لبخندی بهشون تحویل میدم که باور کنن.. از مهر یعنی اول مهر دیگه نمیام اخرین روزی که اینجام جمعه س شاید وبمو ببندم برای همیشه برم دیگه به اینجا برنگردم .... اینبار خیلی اروم و بیصدا میرم هر بار شعار دادم گفتم میرم و موندم حالا بگم کسی باور نمیکنه حتی خود تو میگن باز برمیگرده اما اروم میرم که شاید دلی برام تنگ بشه شاید اشک یکی برام بیاد پایین شاید بغض یکی گرفت از نبودنم شاید یکی با دیدن وبم گریه ش بگیره که نمیگیره ....خودت میدونی خیلی دوست دارم بیشتر ازاون چیزی که فکرشو بکنی امیدوارم هر جای این دنیایی کنار خانوادت شاد و سلامت و خوب باشی و به بهترین هات توی زندگیت برسی مواظب خودت و قلب مهربونت باش خیلی اسون نده دست کسی بزار اونایی که لایقتن پیدا بشن ..... خیلی دوست دارم ... شبت بخیر
n♥f • فراموش.......